|
|
شهادت امام رضا (ع) شهادت آن جگر گوشه رسول خدا (ع) به روایت ابوالصلت چنان است که گفت : روزی در خدمت آقا علی بن موسی الرضا (ع) ایستاده بودم ایشان فرمودند : که برو و داخل قبه هارون الرشید شو و از چهار طرف قبر او یک کف خاک بیاور من این کار را انجام دادم و وقتی آن را آوردم آن قسمتی از خاک را که از پس و پشت او برداشته بودم بوئید وبه زمین ریخت و فرمود : مامون می خواهد که قبر پدر خود راقبله قبر من نماید و مرا در این مکان مدفون سازد .سنگ سخت بزرگی ظاهر می شود که اگر هر چه کلنگ در خراسان هست جمع شود نمی تواند آن سنگ را بکنند.
سپس خاک بالای سر و پایین پا را استشمام نمود آن قسمت از خاک را که سمت قبله بود بویید و فرمود که فردا به مجلس مامون خواهم رفت اگر از خانه سر نپوشیده بیرون آمدم با من صحبت کن و اگر چیزی بر سر پوشیده باشم با من سخن مگو. ابوالصلت گفت فردا صبح وقتی امام رضا (ع) نماز صبح را خواندند لباسهایشان را پوشیدند و در مهراب خویش نشستند و منتظر ماندند تا غلامان مامون آمدند آنگاه کفش خود را پوشیدند و ردای مبارکشان را به دوش افکندند و به مجلس مامون رفتند و من در خدمت آن حضرت بودم. وقتی به آنجا رسیدیم طبقی چند از انواع میوه ها نزد وی نهاده بودند و او خوشه انگوری را که بعضی از دانه های آن زهر آلود بود در دست داشت و بعضی از دانه های آنرا که آلوده به زهر نبود برای رفع تهمت می خوردند. چون امام رضا (ع) را دید مشتاقانه از جای برخاست و دست بر گردن مبارکش انداخت و میان دو دیده او را بوسید و آنچه از لوازم احترام ظاهری بود لحظه ای فرو گذار نکرد . ایشان را به جای خود نشاند و ان خوشه انگور را به وی داد و سپس گفت : یابن رسول الله از این انگور نکوتر ندیده ام. حضرت فرمود: که شاید انگور بهشت از این نکوتر باشد. مامون گفت: از این انگور تناول نما. حضرت فرمود : که مرا از خوردن این انگور معاف دار. مامون مبالغه زیاد کرد و گفت : البته باید از این انگور بخورید مگر مرا متهم میداری با این همه اخلاص که از من مشاهده می نمایی , این چه گمانی است که به من می بری , و آن خوشه انگور را گرفته و چند دانه از ان را خورد و دوباره به دست حضرت داد و سپس به امام گفت که از این انگور میل نمایید آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهر آلود خورد حالش دگرگون شد و خوشه انگور را به زمین افکند و متغیر الاحوال از آنجا بلند شد. مامون گفت : یابن عم به کجا می روی؟ فرمود : به آنجا که مرا فرستادی! و سپس غمگین و نالان سر خود را پوشیده و از خانه مامون خارج شد. نوشته شده توسط : خادم امام رضا| جمعه نهم فروردین 1387 | 10:49 | + | موضوع: شهادت امام رضا |
|